مرتضى راوندى

471

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بخواستى ، ندانم بدين فقيه گدا چون افتادى ؟ « 1 » » « 2 » مردن به ، از زيستن به دشمن كامى : « آورده‌اند كه نديمى از ندماى مامون ، شبى در خدمت اوسمر مىگفت و از نظم و نثر در پيش او درّى مىسفت ، پس در اثناى آن گفت كه : در همسايگى من مردى بود ديندار ، پرهيزكار ، كوتاه‌دست يزدان‌پرست ، چون مدّت حيات او به آخر آمد پسرى جوان داشت بىتجربه او را پيش خود خواند و از هرنوع او را وصيّتها كرد . در اثناى آن گفت : اى جان پدر ! آفريدگار عالم ، جلّ جلاله ، مرا مالى و نعمتى داده است . و من آن را به رنج و سختى حاصل كرده‌ام ، و آسان آسان به تو مىرسد ؛ مىبايد كه قدر آن بدانى و به نادانى آن را به باد ندهى . جهد كن تا از اسراف كردن دور باشى ، و از حريفان پياله و نواله كرانه كنى . « 3 » و من يقين مىدانم كه چون به عالم آخرت روم ، جمعى از نااهلان گرد تو درآيند ، و تمامت اين مال تو تلف شود . بارى ، از من قبول كن : اگر اين‌همه ضياع و متاع بفروشى ، زينهار كه اين خانه نفروشى ؛ كه مرد بىخانه چون سپرى بود بىدسته . و اگر افلاس تو به نهايت رسد ، و نعمت تو سپرى شود ، و دوست و رفيق ، خصم شوند ، زينهار تا خود را به سؤال بدنام نكنى . و در فلان خانه رسنى آويخته‌ام و كرسى نهاده ، بايد كه در آنجا روى ، و حلق خود را در طناب كنى ، و كرسى از زير پاى برون اندازى ؛ « چه مردن ، به از زيستن به دشمن كامى . » چون آن وصيّت بكرد ، وفات كرد . پسر چون از تعزيت پدر بپرداخت ، روى به خرج كردن اموال آورد ، و به اندك مدّت آن مالها را تلف كرد ، و جز خانه مر وى را هيچ‌ديگر نماند ، و فروماند . پس وصيّت پدرش ياد آمد . برفت در آن خانه كه رسن آويخته بود ، و سر خود در ريسمان نهاد ، و كرسى را به قوّت پاى دور انداخت . از گرانى جثّهء او ، تير آن خانه بشكست و ده هزار دينار سرخ از ميان آن فروريخت . چون جوان آن زرها را بديد به غايت شادمان شد ، و دانست كه غرض پدر از وصيّت ، آن بوده است كه بعد از آنكه جام مذلّت تجرع كرده باشد ، چون زر بيابد دانسته خرج كند ، آن زرها به آهستگى در تصرّف آورد ، و اسباب نيكو خريد ، و زندگانى ميانه « 4 » آغاز كرد ، و از آن واقعه از خواب غفلت بيدار شد ، و به غايت متنبّه گشت ، كه حكيم روزگار شد .

--> ( 1 ) . چگونه دچار شدى ؟ ( 2 ) . همان كتاب ، ص 378 . ( 3 ) . دورى كنى ( 4 ) . معتدل ، متوسط